حبه قندحبه قند، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

شاهزاده کوچولو

حست میکنم نازنینم

  تقریبا سه هفته ای میشه که وجودتو تو دلم به وضوح حس میکنم مخصوصا شب ها که نمیذاری بخوابم کوچولوی شیطون من کلی هم از پدرت حساب می بری چند بار که داشت حسابی تو دل مامان تمرین کیک بوکسینگ و جودو میکردی بابا رو صدا زدم تا اونم تورو حس کنه ولی به محض اینکه بابا دستشو گذاشت رو شکمم چنان اروم رفتی یه گوشه دلمو خوابیدی که بابا فکر کرد من توهم زدم تا دیشب بالاخره مچتو گرفتمو بابایی یکی از اون ضربه های جانانتو حس کرد فکر کنم از اون بچه هایی بشی  که قبل از اینکه بابا از سر کار بیاد تو خونه سر منو می بری و به محض برگشتن بابا به خونه  اروم بشینی پیش بابایی خودتو براش لوس کنی دوس دارم یه دنیا و لحظه شماری م...
25 شهريور 1391

لار

تقریبا اولین پیک نیکی بود که تو رو بردیم دامنه های کوه دماوند   و در کنار زندگی ساده عشایر توی چادر سیاه پشمی به زیباییی نون و ماست پوست طبیعی بدور از امواج و استرس  و سرو صدا فقط صدای هوهوی باد و شرشر اب و گاهی مع مع بزها و بع بع گوسفند ها     به ایجا میگفتن لار       ...
2 مرداد 1391

راز بر ملا

به محض اینکه مادر بزرگ ها قضیه نوه جدید رو فهمیدن شروع کردن به اطلاع رسانی 5 شنبه همون روز رفتم باغ بابا بزرگ و تمام دایی های من و خالم اومدن برای من آش ویارونه اوردن و جمعه اش هم خونه مامان بزرگ عمو  و عمه ها اومدن عمو محمد که برای اولین بار عمو میشد یه هدیه زیبا اوردن       عمه مریم هم اومدن یه جعبه شکلات اوردن         دخترعمو هم عروسکشو که هم غذا میخوره هم دستشویی میکنه رو اورد و به من تمرین غذا دادن به نی نی و عوض کردن پوشک داد بعدش هم با دختر عمو و پسر عمو کوچولو نازت رفتیم توی حیات مامان بزرگ و با علف های هرز توی حیاط اینارو درست کردیم   ...
25 تير 1391

سورپرایز

امروز صبح مادر بزرگ از شیراز اومد منم رفتم خونه دیدم توی حمامه براش طالبی و هندونه نوبرونه قاچ زدم و گذاشتم خنک شه چایی هم دم کردم سریع رفتم از مغازه سر کوچه یه پستونک کوچولو خریدم روشم نوشتم :   سریع کادو پیچش کردم نوار چسب هم پیدا نکردم مجبور شدم از لنت استفاده کنم :) خلاصه مادر بزرگت ازحموم اومد و کلی ماچ و رو بوسی ابراز دلتنگی کردیم یه چایی ریخت شروع کرد از خاطرات سفر گفتن بعد از اینکه سیر تا پیاز سفرشو گفت منم کادو رو گرفتم طرفشو گفتم اینم برای شماست! شوکه شد گفت این چیه اخه به چه مناسبته؟ گفتم حالا بازش کنید میفهمید ؛ اول تکونش داد و گفت گردنبندمه که گم شده بود؟ گفتم نه ، انگشتر ...
20 تير 1391

همه منتظرت هستند نازنینم

چند روزه که همه فامیل پدریت بهمون غر میزنن که تو این خانواده جای یه بچه کوچیک خالیه عمه مریمت که یه فرشته زمینیه چند روز پیش وقتی همه جمع بودن یه لحظه دید معنویش بازشد و گفت نمی دونم چرا حس میکنم  یکی توی این چمع بارداره چند ساعت بعدش ، چند دقیقه ای به من خیره شد و گفت عروس سادات تو حامله ای! یه دفعه مامان بزرگ هم برگشت و گفت: وای.... من چند وقته تو خواب همش یه بچه کوچولو تو بغلمه از اونجایی که من همش ورجه وورجه میکنم وچهره ام هم که اصلا تغییری نکرده فقط خندیدم هیچی بروی خودم نیاوردم دیگه بیشتر از نمی تونم پنهونت کنم هفته بعد که وارد 4 ماه میشی سورپرایزشون میکنم   ...
23 خرداد 1391

اولین دیدار

وقتی که 6  هفته بودی رفتم سونو گرافی , هنوزم توی ناباوری بودم فکر میکردم همه چیز شوخیه به دکتر گفتم اصلا اون تو چیزی میبینید خانم دکتر صفحه مانیتورو چرخوند به طرفم گفت بــــــــــــــــــــــله نگاش کن اینجاست مثل هسته تمر هندی وسط عکس سونوگرافی بودی دکتر اسپیکر دستگاه روشن کردو صدای پیتکو پیتکو قلبت اتاقو گذاشت روی سرش من که چشمام پر اشک بود قربون صدقت رفتمو از خانم دکتر پرسیدم دختره ؟ خندید گفت از الان که معلوم نیست گفتم یعنی گوشواره هاش را نمیبینید؟ وقتی از اتاق سونو اومدم بیرون دقیقا بابا سوال منو پرسید که اصلا چیزی تو دلم بود یه نه منم عکستو که تو دستم بود نشونت دادم و گفتم دی ری ری رین اینم کنجد کوچولو...
26 ارديبهشت 1391

روز پدر

خدایا....... بالاتر از بهشت هم داری؟؟؟؟ برای زیر پای پدرم میخواهم !!! "پد رم روزت مبـــــارک" واقعا از احساسات پدرانه بابا خبر ندارم تا برات بگم باید صبر کنی و خودت بیایی و ببینی دیشب بابا از مسافرت برگشت و برات اولین هدیه و اولین سوغاتیو اورد طفلک کل شهر و زیر پا گذاشته بود تا یه چیزی برات پیدا کنه فقط نمی دونم چه جوری سونوگرافی کرده و فهمیده تو یک دختری     خیلی دلم برت تنگ شده همین روزاست که دوباره می تونم ببینمت برات ارزوی سلامتی می کنم ...
26 ارديبهشت 1391